«بازیگر بودن در سینمای ایران، گاهی شبیه راه رفتن روی طناب باریکه… یک قدم این طرف، سقوط به دنیای کلیشهها؛ یک قدم آن طرف، برخورد با دیوار نامرئی خط قرمزها.»
سلام، من علی رفیعی هستم. شاید منو از فیلمها و سریالهایی که بازی کردم بشناسید، اما امروز میخوام از زاویهای متفاوت براتون قصه بگم؛ قصهای که همه ما اهالی سینما باهاش دستبهگریبانیم: خط قرمزهای نانوشته.
خط قرمز یعنی چه؟
در سینمای ایران، «خط قرمز» لزوماً قانون مکتوب نیست. نه توی کتاب قانون نوشته شده، نه توی آییننامه اکران. اما وجود داره و همه میدونن کجاست… یا حداقل فکر میکنن که میدونن!
گاهی این خطها با یک تغییر کوچک در پوشش بازیگر رد میشه، گاهی با یک دیالوگ کوتاه، و گاهی حتی با یک نگاه که «زیادی صمیمی» برداشت میشه. اینجا همونجاست که ضربالمثل قدیمی «نه سیخ بسوزه، نه کباب» رو یاد آدم میاره؛ ما بازیگرها باید هم کار رو درست انجام بدیم و هم کاری نکنیم که فیلم راهی قفسه توقیف بشه.
تجربه شخصی من با خطوط ناپیدا
چند سال پیش توی یکی از پروژهها، نقش شخصیتی رو داشتم که بخشی از داستانش بر اساس واقعیت بود. کارگردان اصرار داشت که همهچیز رو همونطور که بوده نشون بدیم، اما در جلسات مشاوره، به ما گفتند «بهتره این بخشها رو تغییر بدیم که حساسیت ایجاد نشه.»
اون روز فهمیدم که در سینمای ایران، گاهی فاصله بین یک فیلم اکرانشده و یک فیلم خاکخورده، فقط یک جمله است. اینجا همونجاست که میگن «مرغ همسایه غاز است»؛ چون وقتی فیلمهای خارجی رو میبینیم که آزادانه به هر موضوعی میپردازن، فکر میکنیم کارشون راحتتره، اما واقعیتش اینه که اونها هم خط قرمز دارن، فقط شکلش متفاوته.
خطوطی که همیشه جا به جا میشوند
یکی از ویژگیهای جالب (و البته چالشبرانگیز) این خطوط، اینه که همیشه ثابت نیستند. یک سال، نشون دادن یک موضوع خاص اصلاً مشکلی نداره و حتی تشویق میشه، اما سال بعد همون موضوع بهعنوان خط قرمز تلقی میشه.
برای ما بازیگرها و فیلمسازها، این یعنی باید همیشه گوش به زنگ باشیم، چون ممکنه همون مسیری که دیروز سبز بوده، امروز چراغ قرمز بشه.
تأثیر خط قرمز بر خلاقیت
خیلیها میگن محدودیت باعث خلاقیت میشه. تا حدی قبول دارم؛ بعضی از شاهکارهای سینمای ایران دقیقاً به خاطر دور زدن هوشمندانه این خطها ساخته شدن. کارگردانها با استعاره، نماد و دیالوگهای چندلایه، پیام خودشون رو به مخاطب رسوندن. اما از طرف دیگه، باید قبول کرد که بعضی از فیلمها قربانی همین محدودیتها شدن. فیلمهایی که میتونستن حرف بزرگی بزنن، ولی مجبور شدن ساکت بمونن. اینجاست که ضربالمثل «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب» یادم میاد؛ یعنی وقتی تصمیم به ساخت فیلمی جسورانه میگیری، یا باید تا آخر خط بری یا کلاً سمتش نری.
خط قرمز یا خط کشی ذهنی؟
به نظر من، بخش زیادی از این محدودیتها بیشتر «ذهنی» هستن تا «واقعی». یعنی خودمون، بهعنوان عوامل فیلم، از ترس مشکلات احتمالی، خطوطی رو پررنگتر از آنچه هست میبینیم. بعضی وقتها حتی قبل از اینکه فیلم به مرحله بررسی برسه، خودمون قیچی به دست میگیریم و بخشهایی رو حذف میکنیم. این خودسانسوری، شاید بزرگترین خط قرمز نانوشته سینمای ایران باشه.
چطور با این خطوط کنار بیایم؟
من بهعنوان بازیگر، یاد گرفتم که بین خلاقیت و محدودیت، پلی بسازم. نه اونقدر محتاط باشم که هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم، و نه اونقدر بیپروا که کارم به توقیف و حذف برسد. این وسط، هنر واقعی یعنی «گفتن همهچیز، بدون گفتن مستقیم».
حرف آخر
سینمای ایران، با همه این خطهای ناپیدا، هنوز زنده است چون آدمهایی داره که بلدند با رنگ و لعاب، پیام خودشون رو برسونن. ما بازیگرها و فیلمسازها، مثل نقاشی هستیم که بوم محدودی داریم، اما میخواهیم دنیا رو روی همون بوم کوچک نقاشی کنیم.
همیشه یادم میمونه که یکی از اساتیدم میگفت: «سینما هنر دیدنِ نادیدنیهاست.» شاید همین خط قرمزهای نانوشته، باعث بشه که ما بیشتر دنبال راههای خلاقانه بگردیم تا حرفهامون رو بزنیم.
دیدگاهها