نویسنده: علی رفیعی‌

در آغاز باید اذعان کرد که سریال آبان را نه می‌توان صرفاً یک درام روان‌شناختی در قامت سریال‌های نمایش خانگی دانست، نه تنها یک قصه ملتهب درباره هوش مصنوعی و بدهی و خیانت. «آبان» در حقیقت کوششی است برای بازخوانی مناسبات قدرت در بستر تکنولوژی، اخلاق و جنسیت. و مگر نه آنکه تئاتر و سینما  آنچنان‌که من همواره باور داشته‌ام _ آیینه‌ی تمام‌نمای پیچیدگی‌های انسان معاصر است؟ این اثر نیز، در متن و پیرامتن، تلاشی است هرچند ناتمام برای بازآفرینی یک آیین قربانی‌شدن زن معاصر در معبد سرمایه و مردسالاری. پس به همین اعتبار نقد سریال آبان به الزاماتی محتاج است که ذیل متغیرهایی صورت‌بندی می‌شود.

این سریال در ذات خود، تئاتری مصور است. نمایشی از تقابل فردیت و ساختار، عقل و احساس، زن و نظام. رضا دادویی در مقام کارگردان، نه یک روایت که یک وضعیت می‌سازد. وضعیتی فروخورده در اشیاء، نور، صدا، و چهره‌ها؛ وضعیتی که تماشاگر را نه تنها تماشاچی، بلکه «متهمی بر صندلی وجدان» می‌نشاند.

پیرنگی میان‌مایه در بستری پر ادعا

«آبان» قصه زنی است که هوش مصنوعی را نه برای سودآوری، که برای خوانش آینده ساخته است؛ اما تقدیر، او را میان دو قطب جبر و اختیار سرگردان می‌کند. آنچه در وهله اول به‌چشم می‌آید، ساختار کلاسیک درام است: بحران، گره‌افکنی، تعلیق، و گره‌گشایی. اما، افسوس که گره‌ها به ‌قدر کافی دراماتیزه نشده‌اند و گره‌گشایی‌ها گاه شتاب‌زده‌اند. آنچه در نمایشنامه‌نویسی به آن «منطق درونی روایت» می‌گوییم، در برخی نقاط ترک برداشته است.

با این‌همه، جسارت نویسندگان در بازسازی یک الگوی هالیوودی چون Indecent Proposal  در بافت ایرانی، نشان از جسارتی دارد در مواجهه با سانسور، با مرزهای اخلاق و وجدان اجتماعی. اگرچه رد پای آن فیلم به‌وضوح در ساختار کلی پیداست، اما تفاوت مهم اینجاست: در «آبان»، زن نه کالای معامله، که خالق ارزش است. و این، چرخش مهمی‌ست در جایگاه روایت.

بازیگران سریال آبان

میزانسن‌ها، قاب‌هایی از فروپاشی و مقاومت

رضا دادویی، کارگردان اثر، کوشیده است قاب‌هایی بنا کند که هر یک بتوانند بار معنایی مضاعفی حمل کنند. نورهای سرد و خطوط عمودی لابراتوار آبان، حس انجماد تکنولوژیک را برمی‌انگیزند؛ در مقابل، دفاتر مردانه فریبرز ثابت با نورهای نارنجی، نشانی از فساد گرم و مغرور سرمایه‌داری بومی دارند.

در صحنه‌ای خاص که آبان، با چشمانی اشک‌بار، الگوریتم خود را رها می‌کند، به‌ یاد صحنه‌هایی از تئاتر کلاسیک افتادم؛ همانجا که قهرمان تراژیک در اوج، سقوط را می‌پذیرد. طراحی دکوپاژ این صحنه‌ها با برداشت‌های نزدیک و عمق میدان محدود، مخاطب را به درون وجدان شخصیت می‌کشاند. این، همان زیبایی‌شناسی دراماتیک است که اگرچه گاه ناپایدار، اما در لحظاتی اثرگذار ظاهر می‌شود.

در این سریال دوربین در خدمت یک حکم کلی نیست؛ پرسش می‌کند، فاصله می‌گیرد، گاه نفَس شخصیت را قطع می‌کند، و گاه در سکوتی طولانی، مجال تماشای ویرانی را می‌دهد. کارگردانی در اینجا نه تنها اجرا، که تألیف است. تدوین با طمأنینه و وقار پیش می‌رود؛ گویی هر کات، یک حکم اخلاقی‌ست، نه فقط برش فنی. حضور موسیقی، به‌ویژه صدای محزون محسن چاوشی، نه‌تنها موسیقی متن، که خود شخصیت مستقلی در اثر است. صدایی که از روح زخمی می‌گوید، نه صرفاً از عشق.

بازیگری: میان هیولا و قربانی

هر کندوکاشی من‌باب هر فیلم پیوسته با بازیگرانش است و من در نقد سریال آبان کوشیدم تا این اجزا را نه به‌مثابه‌ی یک عنصر مستقل، بلکه در بدنه روایت پندارم. به همین منظور سه کاراکتر اصلی آن را در چارچوب مذکور بررسی کردم:

شهاب حسینی در نقش فریبرز ثابت، نمادی از مرد قدرتمند و بزدل است؛ هیولایی با کراوات که تنها قانونش منطق سود است. بازی او، با چاشنی درونی‌سازی، موفق شده است از تیپ عبور کند و به شخصیت نزدیک شود، هرچند گاه با اغراق‌هایی که یادآور ملودرام‌های دهه ۵۰ است. اما نباید این نکته را فراموش کرد که شهاب حسینی بازیگری تکراری نیست و یکی از مهم‌ترین دلایل مهم در رشد سریال بازی جذاب او است.

لاله مرزبان، در نقش آبان، با چهره‌ای معصوم اما ذهنی سیال، در مرز میان کنشگری و استیصال حرکت می‌کند. او می‌کوشد صدای زن امروز باشد، زنی که هم هوش دارد، هم آرزو؛ اما میان مردانگی سنگی و عقل ریاضیاتی‌اش گم می‌شود. در لحظاتی خاص، نگاه او، شبیه نگاه الکتراست به مادر؛ سراسر سرزنش، امید و شک.

امین حیایی نیز، همچون ویلون‌نوازی در کنسرتی آشفته، نُت‌های درستی را نواخته و ضرب‌آهنگ را حفظ کرده است. نقش مکمل اما پررنگ او، ناپایداری شخصیت‌های فرعی را جبران می‌کند.

شهاب حسینی در سریال آبان

صحنه، صدا، و تداوم حس

طراحی صحنه، با حداقلی‌ترین بیان ممکن، بیشترین بار معنایی را حمل می‌کند. فضاهای خلوت، کرکره‌های نیمه‌باز، آینه‌های شکسته، همه و همه نشانی از شکست تدریجی شخصیت‌هاست. به‌خصوص خانه مشترک آبان و امیر، که از لحظه ورود دوربین تا فروپاشی رابطه، خود بدل به شخصیتی خاموش می‌شود.

موسیقی محسن چاوشی، با آن صدای زخم‌خورده و واژه‌های شیارخورده‌اش، گویی روایتی دیگر است از همین قصه. صدایش، چون طبل رزم، گاه هشدار می‌دهد و گاه عزاداری می‌کند. نواهایش در برخی صحنه‌ها بار اضافی بر روایت می‌افزاید؛ گویی پرانتزی عاطفی‌ست میان خشونت داستان.

تماتیک: نقد قدرت، تصویر زن، و فریاد اخلاق

«آبان» با وجود همه لغزش‌های روایی‌اش، اثری‌ست جسور در پرداختن به موضوعاتی که کمتر مجالی برای بازگویی دارند: اخلاق فناوری، مالکیت ذهنی، بدهی به سرمایه‌دار، زن و موقعیت اجتماعی‌اش، هویت و خودفروشی برای رسیدن به خواسته‌ها. در جایی از سریال، آبان می‌گوید: «وقتی همه‌چیز عدد می‌شود، آدم هم قیمت پیدا می‌کنه». این جمله، نه دیالوگ، بلکه تز فلسفی اثر است.

سریال، البته، گاه در دام نمایش وسوسه می‌افتد؛ خشونت روانی فریبرز ثابت، به‌مرز سادیسم نزدیک می‌شود، و این مرز باریک، به‌خصوص در تئاتر یا درام‌های تلویزیونی ایرانی، خطرناک است. اما شاید خود همین خطر، نشان از آن دارد که سریال نمی‌خواهد مخاطب را فقط سرگرم کند، بلکه قصد دارد او را آزرده و اندیشناک سازد.

کلام واپسین

این سریال توانست به تنهایی پلتفرم شیدا را بدل به یک پلتفرمی پر مخاطب کند که کاربران را به پانصدهزار نفر برساند. این سریال را می‌توان کوششی برای بازگرداندن درام جدی دانست؛ تلاشی برای آنکه مخاطب نه تنها سرگرم شود، بلکه به تفکر واداشته شود.هرچند فیلمنامه در برخی مواضع لغزش دارد، اما زبان تصویر، بازی‌ها، موسیقی و روح اثر، آن را به سطحی بالاتر از متوسط این روزها می‌برد.

در روزگاری که سریال‌ها اغلب به هزل و تکرار و سودای کلیک فروکاسته شده‌اند، «آبان» گرچه ناتمام، اما جسور است. نه به‌دلیل کیفیت روایی‌اش، که به‌خاطر اراده‌اش برای گفتن. نقد و واکاوی سریال «آبان» پیامی به ما می‌دهد که زن، اگرچه همواره در چنبره قدرت و سنت بوده، اما امروز ابزار خلق آینده را در اختیار دارد: از ذهنش تا الگوریتمش. و این، برای منِ درگیر با سینما، ندایی نویدبخش است، که هنر هنوز هم، می‌تواند آیینه باشد، حتی اگر لب‌پَر، حتی اگر شکسته.

دسته‌ها: سریال , بازیگری , مقالات